سه ماه پیش که که می خواست بیاید از بلوچستان پرسید از امنیتش، از مردمش، از سختی کار و .... . ولی چیزی که بیشتر از همه باعث ترس و تردیدش می شد وجود حیوانات و حشرات مختلف به خصوص مارمولک بود. امروز تعریف می کرد که به لانه مارمولک ها پاتک زده چندتایی را کشته و بقیه را فراری داده است!
بلوچستان چه ها با آدم میکند!؟
+ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ، باقر مطلوبی
|
مدتی است که هیچ کلیدی ندارم! جایی نیست که خانه ام باشد.
+ سه شنبه 2 اسفند1390 ، باقر مطلوبی
|
+ چهارشنبه 26 بهمن1390 ، باقر مطلوبی
|
پس از عرض سلام اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید ملالی نیست جز دوری شما! اینجا هوا بسیار گرم شده، رنگمان به سیاهی گراییده و پشه ها و زنبورها و مارمولک ها امانمان را بریده اند! یک مار که برای قیلوله وسط روز هوای مطبوع داروخانه مان را انتخاب کرده بود را گرفته و در فرمالین جاودانه اش کرده ایم!
اوضاع درمانگاهمان بسامان است، تعداد مریضمان کم شده، انگار قیافه این غریبه آشنا شده است. پنج شنبه حالش خوب است با دوز متوسط آتنولول، فوروزماید و کاپتوپریل فشارش را مهار کرده ایم، تشنج فاطمه خوب شده، امروز می پرسید دیگه سالم سالمم برگردم مدرسه!؟ همسایه مان که هر روز ساعت 5 می آمد فشارش را می گرفتم، 3 روز است پیدایش نیست باید یکی را بفرستم دنبالش! قرار است نورخاتون فراد بیاید، آخر نوبت گلوکزش است، اگر هفته ای یک عدد گلوکز( سرم) نزنم طاقتش تمام می شود.
اینجا هنوز ریگ و ریگی فراوان دارد، خورشید آسمان قلب مردمش هر روز درخشان تر و گرمتر می شوند. اون نگهبان که بهتان گفتم آ! هنوز زن دوم نگرفته! گفته اگه یارانه ها را همینجوری بدهند حتما" می گیرم.
سوپر مارکت انتخاب، انتخابش را کرده و تعطیل شد! هایپر مارکت صداقت بجایش افتتاح خواهد شد.
اینجا هنوز بلوچستان است...
+ چهارشنبه 14 اردیبهشت1390 ، باقر مطلوبی
|
ارتقا درجه پیدا کرده ایم به "لولوی آمپول به دست برای ترساندن بچه های شلوغ"
+ جمعه 15 بهمن1389 ، باقر مطلوبی
|
در روستایی که که 150 نفر جمعیت دارد روی دیوار تنها مغازه اش، که اتاقک گلی 2 در 3 ای بود، نوشته بود: " انتخاب حق شماست. سوپرمارکت انتخاب"
با خودم فکر کردم شاید یه مشکل تاریخی و همه گیر باشد که تصور می کنیم مخاطبانمان از روی میل و رغبت و در یک پروسه انتخاب آزاد از بین گزینه های متنوع ما را انتخاب می کنند!
+ یکشنبه 12 دی1389 ، باقر مطلوبی
|
با درد پهلو پیشم آمد بعد از اینکه "چاریدمش" و البته راضی نشد برای سونوگرافی و آزمایش به شهر برود با تشخیص عفونت مجاری ادرار برایش درمان شروع کردم.
بعد نشستیم به گفتگو، می گفت: روز پنجشنبه به دنیا آمدم برای همین اسمم "پنجشنبه" است اسم داداشم "دوشنبه" است اصلا" توی فامیل یک هفته کامل داریم فقط "سه شنبه" اش کم است آن هم چون نحس است از قلم افتاده!
از جوانیش گفت، از زمانی که مامورین تمام اعضای باندش را کشته بودند و فقط او زنده مانده بود، از زنهایی که گرفته بود از روزهای جوانی و میانسالی و پیری اش، خلاصه از همه روزهای هفته زندگی اش برایم گفت و خوش یمن ترین و به یادماندنی ترین روز زندگی "سه شنبه" اش بود!
"پنجشنبه" با اینکه در "جمعه" زندگی است ولی دلش نهایت "دوشنبه" است!
+ یکشنبه 5 دی1389 ، باقر مطلوبی
|
مرد مهربانی است، جوان است خودش می گوید 30 سالم است ولی بیشتر می زند، لباس بلوچی می پوشد حتی بلوچی تر از بقیه بلوچ ها. ریش دارد بدون سبیل، همانگونه که رسم ملاهای بلوچ است. از 3 ماه پیش اینجا نگهبان است قبلا" میوه فروشی داشت. تا کلاس دهم درس خوانده و بعد به خاطر یاد گرفتن شغل فنی درس را تعطیل کرده است. علاقه ی خاصی به صحبت کردن با قجرها، هر فردی که لباس بلوچی نمی پوشد، دارد. سختی کار اذیتش می کند، از زیاد خوردن نگهبان های دیگر شاکی است. 2 تا دختر دارد، پسر را بیشتر دوست دارد می گوید پسر امید پدر است اگر دعوایی هم شد هر چقدر پسر های خانواده و فامیل بیشتر باشد بهتر است، پشت هم در می آیند و رقیب را نفله می کنند! می گوید می خواهم زن دوم بگیرم دارم زنم را راضی می کنم. اعتقاد دارد با دو زن زندگی لذت بخش تر است دو تا خانه کنار هم که بچه ها از هر خانه بیایند بیرون و کوچه را قرق کنند. می گوید شما قجرها دیر ازدواج می کنید مگر از زندگی چه می خواهید، مگر نمی دانید بچه داشتن بزرگترین لذت دنیاست؟ رضایت در چشمهایش موج می زند، سخت نمی گیرد، راحت زندگی می کند، کاری که ما قجر ها یاد نگرفته ایم!
+ سه شنبه 23 آذر1389 ، باقر مطلوبی
|
جای "بلوچ"ها در سیستم "جوک سازی" خالی
+ پنجشنبه 11 آذر1389 ، باقر مطلوبی
|
اینجا بلوچستان است همان بلوچستانی که همه ما از آن می ترسیم! داستانهایی شنیده ایم از ریگی هایش، از اشرارش، از جنازه هایی که از آسمان می بارند از کامیون های مواد مخدرش! اما داستان ها واقعا" داستانند، اینجا دور است، ولی شاید از شهر خودمان نزدیک تر باشد!
اینجا همان طور که کویر دارد کوه هم دارد، درخت دارد، شهر دارد، روستا دارد، خانه دارد، شاید خانه هایش چسبیده به زمین باشند ولی از خانه های ما به خورشید نزدیک تر است اصلا" خورشید در قلب مردم است. اینجا ریگی خیلی دارد ولی همه ریگی هایی که من شناخته ام خوبند، بزرگوارند، مردمشان را دوست دارند، ما را دوست دارند. شاید آن ریگی های بد واقعا" بد نبوده اند!
اینجا گشادترین کلاهی که ممکن است سرت برود 500 تومان کرایه تاکسی است، اصلا" مردم کلاهی ندارند که سر ما بگذارند، بعضی هایشان عمامه دارند که سر و صورت خودشان را هم به زور می پوشاند.
اینجا کارخانه ندارد، جاده ی خوب ندارد، شهر بلند ندارد، دکتر بزرگ ندارد ولی انسانهایی دارد بهتر از برگ درخت!
اینجا بلوچستان است!
+ سه شنبه 9 آذر1389 ، باقر مطلوبی
|
اینجا 99.999 درصد مردم ریگی، شهرکی، ناروئی اند، و بقیه مطلوبی، اسماعیلی، انگوری و ...
+ شنبه 22 آبان1389 ، باقر مطلوبی
|
خارهای بیابان، گرد و خاکی که تا ته حلقت فرو می رود، لباس های بلندی که برخلاف صاحبشان سفیدند، ساختمان ها یک طبقه ای که قسمتی از دیوارشان فرو ریخته، کرایه تاکسی دربست که از 1000 تومان بیشتر نیست، دخترکانی که گوشه خیابان کز کرده اند، کبابی که به اسم کباب تبریزی قالبت می کنند، اولین منظره های هستند که از جنوب شرق در ذهنم نقش بستند!
+ شنبه 22 آبان1389 ، باقر مطلوبی
|
اینجا یا "اکبر جوجه" می خوری یا گرسنه می مانی!
+ پنجشنبه 20 آبان1389 ، باقر مطلوبی
|
به شرق می رویم نه از آن جهت که می خواهیم خدمت به انسان های محروم کنیم و نه برای این که آنجا پول بیشتری میدهند و نه حتی چون طول طرح آنجا کمتر است و یک ماه مرخصی بیشتر دارد، بلکه برای اینکه ترسیدیم اگر خودمان نرویم به زور بفرستند مان!
+ یکشنبه 9 آبان1389 ، باقر مطلوبی
|
رسید به جایی که سه راه پیش رو داشت، تابلوهای چهارراه راه اطلاعات زیادی به مرد نمی دادند. راهی را که مقابلش بود یک در بزرگ با یک قفل بزرگ داشت، بسته بود. راهی که به سمت غرب بود یک تابلو بزرگ داشت که نوشته های رویش پاک شده بودند فقط حرف "ک" را می شد به سختی از روی تابلو خواند. از اطلاعاتی که از قبل داشت یعنی از پدرش و حاج علی شنیده بود می دانست که شهر غربی جایی است که مردمانش سخت کوشند. ولی با غریبه ها میانه خوبی ندارند بخصوص اگر بدانند که اهل مرکز یا شمال منطقه ای. لباسهای مخصوص به خودشان دارند شلواری گله گشاد و دشداشه ای که روی آن می پوشند و عمامه ای که روی سرشان می بندند. از وقتی که منطقه ما مثل منطقه های دیگر نیست یک تعداد جنس را می برند و یک سری جنس دیگر را می آورند. بیشترشان با این کار زندگی را می گذرانند.
تابلوی دیگر اسمی بود که درست نتوانست بخواند "ز" زیاد داشت چه کلمه سختی بود می دانست که شهری است در شرق منطقه شان. از کدخدا شنیده بود که یکی از اهالی آنجا یک آدم شارلاتانی بوده که آدم می کشته، راهزنی می کرده آدم می دزیده که گرفتنش و از کوه پرتابش کردند تکه تکه شد و الان هر تکه از او در گوشه ای کارهایش را ادامه می دهند. شنیده بود آنجا می تواند پول خوبی در بیاورد. او که از اول با زحمت خودش پول در آورده بود و از وقتی خود را می شناخت محتاج این و آن نبود خوب معنی پول را می فهمید حاضر بود برای این که محتاج نباشد برود آن شهر شرقی! ولی اگه اون شارلاتانها جونش را بگیرند، چه....
تصمیم سختی بود ...
چهارراه دور سرش می چرخید. آدمهای زیادی از آنجا رد می شدند. آنها راحت از در بزرگ می گذشتند. فقط مکثی می کردند، نگاهی به مرد می انداختند و ناپدید می شدند. کسان دیگری مکثی می کردند و از راهی که آمده بودند بر می گشتند.
مرد را راه برگشت نبود. باید می رفت به شرق یا به غرب...
+ جمعه 7 آبان1389 ، باقر مطلوبی
|
زین پس به جای جمله نامربوط " این مسیر دست انداز دارد" از جمله واقعی " این تپه ها آسفالت شده اند" استفاده نماییم.
+ یکشنبه 2 آبان1389 ، باقر مطلوبی
|
متنفرم از آدمهایی که از ۸ سال قبل تغییر نکرده اند...
+ چهارشنبه 28 مهر1389 ، باقر مطلوبی
|
می دانم درست نیست ولی ادامه می دهم ...
+ شنبه 24 مهر1389 ، باقر مطلوبی
|
برای اینکه معروف شود 17 واحد از 19 واحدش را افتاد!
حالا همه او را می شناسند.
+ یکشنبه 11 مهر1389 ، باقر مطلوبی
|
او همیشه می دانست ولی باور نداشت.
منتظر بود ولی کاری انجام نمی داد.
عاشق بود ولی دوست نداشت!
+ سه شنبه 6 مهر1389 ، باقر مطلوبی
|